ستاره انیس

شعر و ادبیات فارسی
دوشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1391

نخستین جلسه انجمن ادبی ایران

روز شنبه مورخ ۱۶/۰۲/۹۱ نخستین جلسه انجمن ادبی ایران در سال جاری با همت و پیگیری مدیر توانمند جناب آقای هوشنگ وزیری فراهانی٬ در محضر استاد معظم ادبیات و حقوق قضایی جناب آقای پروفسور سید حسن امین برگزار گردید.  

در این نشست فرهنگی که به دلیل عدم حضور جناب پروفسور امین پس از دو ماه تشکیل گردید شاعران و هنرمندان فرهیخته و نام آشنای کشورمان حضور داشتند. 

از جمله خانم ها: پریوش ابراهیمی٬ مرجان سعیدی٬ ایران طبیب٬ انیس٬ آذرنوش٬ حاجیان٬ توران شهریاری و ... 

آقایان: دکتر گازرانی٬ بیداد٬ افروز٬ حسینجانی٬ استاد ملکی٬ ثابت٬ اسدزاده٬ رئیسی٬ همدانی و ...  

لازم به توضیح است جناب پروفسور سید حسن امین به دعوت دانشگاه ملی پکن عازم کشور چین شده‌اند و کرسی استادی دانشکده حقوق در آن دانشگاه به ایشان تقدیم شده است.  همچنین رسیدگی به امور قضایی و ریاست دایره حقوقی مسلمانان مقیم کشور چین نیز به ایشان محول گردیده است. این لطف و ارتقاء شهرت استاد بزرگوارمان را به کلیه ادیبان٬ شاعران و اهالی علم حقوق قضایی تبریک عرض نموده و برای جناب پروفسور امین آرزوی سلامتی روزافزون و طول عمر با عزت از پروردگار مهربان داریم.   

 

 

یکشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1391

طوطی و بازرگان

یکی از داستان‌های شگفت انگیز و اعجاب برانگیز مولانا سلطان عشق٬ داستان طوطی و بازرگان است که از ایام کودکی خاطرات شیرین و دل نشینی از او به یاد داریم وقتی که بازرگان عازم مسافرت به هند شد تمام دوستان و رفقا هر کدام هدایا و سوغاتی را از او خواستار شدند و در نهایت به طوطی نازنینش رسید: 
گفت طوطی را چه خواهی ارمغان       کارمت از خطه هندوستان
طوطی گفت: به دوستانم بگو این انصاف است شما آزاد باشید و من در قفس، بازرگان به هندوستان که رسید پیغام طوطیش را به دیگر طوطیان داد و دید که طوطیان لرزیدند و افتادند و مردند.  
بازرگان گفت: 
این مگر خویش است با آن طوطیک       این مگر دو جسم بود و روح یک؟؟؟
عالمی را یک سخن ویران کند              روبهان مرده را شیران کند
بازرگان با خود گفت عجب اشتباهی کردم که پیغام طوطیم را به اونها دادم شاید از بستگانش بود
کرد بازرگان تجارت را تمام        باز آمد سوی منزل شادکام 
هر غلامی را بیاورد ارمغان        هر کنیزک را ببخشید او نشان
گفت طوطی ارمغان بنده کو؟   آنچه دیدی و آنچه گفتی بازگو
بازرگان به طوطی گفت: من پشیمان شدم از اینکه پیغام ترا به اونها دادم چونکه تا آنها شنیدند همگی  از درخت افتادند و مردند.
نکته ای کان جست ناگه از زبان        همچو تیری دان که آن جست از کمان
وقتی که شنید آن دوستانش چکار کردند طوطی بازرگان به تبعیت از آنها  بلرزید و افتاد و مرد ناگهان بانگ از بازرگان برآمد و گریه و زاری کرد که چرا این سخن را گفتم به این مرغ نازنینم
ای دریغا مرغ خوش آواز من            ای دریغا همدم و همراز من
ای زبان هم گنج بی پایان تویی       ای زبان هم رنج بی درمان تویی
خلاصه بازرگان از زبان خود گلایه ها کرد که این چه پیغامی بود دادم که هرچه آدمی می‌کشد از زبانش است.
بعد از آنش از قفس بیرون فکند        طوطیک پرید تا شاخ بلند
طوطی مرده چنان پرواز کرد             که آفتاب از چرخ ترکی تاز کرد
خواجه حیران گشت اندر کار مرغ      بی خبر ناگه بدید اسرار مرغ
بعد از اینکه خواجه در قفس را باز کرد طوطی زنده شد و پرواز کرد و بر روی شاخ درختی نشست بازرگان با تعجب از کار طوطی که گفت این راز را به من هم بازگو که چگونه؟؟؟؟؟؟؟
 
گفت طوطی کو به فعلم پند داد         که رها کن لطف آواز و گشاد
 
زانکه آوازت ترا در بند کرد                  خویشتن مرده پی این پند کرد
 
یعنی ای مطرب شده با خاص و عام     مرده شو چون من که تا یابی دوام  
دانه باشی مرغکانت برچنند                غنچه باشی کودکانت بر کنند
 
دانه پنهان کن،به کلی دام شو             غنچه پنهان کن،گیاه بام شو
 
طوطی به بازرگان گفت: که اونها با مردنشان این پیام را به من دادند که اگر می‌خواهی از قفس رها شوی٬ باید خود را به مردن بزنی و من هم از اون‌ها یاد گرفتم و درضمن آواز خوش من و شیرین زبانی من باعث شده که من در قفس باشم پس خودت را به بی زبانی و نیستی بزن که راحتی در آن است.
 
معنی مردن ز طوطی بد نیاز              در نیاز و فقر خود را مرده ساز
پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1391

تفال

از سال های خیلی دور  تا امروز همیشه فال حافظ٬ تسلی ‌بخش و مُسکن و تا حدی راه‌گشای کارها و برنامه‌های من بوده و هست. 

اون روزها وقتی این غزل تو فالم می یومد اون رو نشونه منفی برای انجام کار یا نیتی که داشتم می دونستم٬ حالا بعد از سال‌ها دوباره فال من به این غزل زده شد:

 

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس 

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس 

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش 

که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس 

و گر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل 

حریم درگه پیر مغان پناهت بس 

بصدر مصطبه بنشین و ساغر می نوش 

که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس 

زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن  

صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس 

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد  

تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس 

هوای مسکن مالوف و عهد یار قدیم  

ز رهروان سفر کرده عذرخواهت بس 

به منت دگران خود مکن که در دو جهان  

رضای ایزد و انعام پادشاهت بس 

به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ 

دعای نمیشب و درس صبح‌گاهت بس !

یکشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1391

داغ فدک

بر زخم زخم  زندگی نقشی ز دریا مانده است 

خورشید از هرم عطش، لب تشنه بر جا مانده است 

بغض هراس آلوده‌ام، در جان باران می‌تپد  

ای آسمان! آبی‌ترین آیینه تنها مانده است 

در ساحل بی انتها، تفسیر کوثر را ببین  

آهنگ غربت در دل پر موج زهرا «س» مانده است  

شط ستاره تا سحر از چشم شب جاری نشد  

از مویه های اشک او مهتاب هم وامانده است  

درانجماد لحظه ها، خشکیده نخل عاطفه  

داغ فلک سوز فدک بر جان مولا مانده است  

با اینکه هر فصل زمین، عطر زمستان می دهد

گلواژه ایمان او، اما شکوفا مانده است