ستاره انیس

شعر و ادبیات فارسی
سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1391

نی نامه - (مثنوی معنوی)

بشنو این نی چون شکایت می‌کند  

از جدائیها حکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببــــریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله‌ی من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یـــــاری برید

پرده‌هایش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون مــــی‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیـــــگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیـــچ خـــام

پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پـــــسر

چند باشی بند ســـــیم و بند زر

گر بریزی بحـــــــــر را در کوزه‌ای

چند گنجد قســـمت یــــــــک روزه‌ای

کوزه‌ی چشم حریصان پر نـــشد

تا صدف قانع نشــد پر در نــــشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیـب کــــــــلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جـــــــــمله علتـــــــــهای ما

ای دوای نخوت و نامـــــــــوس ما

ای تو افلاطـــــــــون و جالــــــــینوس ما

جسم خاک از عـشق بر افلاک شد

کوه در رقـــص آمـــــــد و چالاک شد

عشق جـــان طور آمد عاشــــــــقا

طور مســــــــــت و خر موسـی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتــــــــمی

همچو نـــــــــی من گفتنــــــیها گفتمی

هر که او از هم‌زبانـــــــی شد جدا

بی زبان شـــــــــد گرچه دارد صد نوا

چونک گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پــــروای او

او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود

آینه غماز نـــــــــبود چون بود

آینت دانی چرا غمــــــــــاز نیست

زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

شنبه 24 تیر‌ماه سال 1391

کنسرت گروه موسیقی ملی خرم

پنجشنبه شب به تاریخ 22 تیرماه سال 91 تالار اندیشه حوزه هنری با طنین زیبای موسیقی سنتی و اصیل ایرانی توسط گروه موسیقی ملی خرم بیش از پیش درخشید.

این گروه، هنر خود را وامدار نام بزرگان می داند. 

بدین جهت نام گروه از نام استاد مهندس همایون خرم اخذ شده و اینک افتخار پیدا کرده که اولین کنسرت رسمی خود را برگزار می کند.

سرپرست و تنظیم کننده جدید قطعات و نوازنده ویلن:  آقای امیر ذاکر

خواننده این گروه: آقای کامران صفاری فر

آقایان امیرحسینی، محمد قدیمی، فرزاد دهپور٬ محسن باجلان و محمد محبی: ویلن

آقای عطا آخرتی: سنتور

آقای امیر خیری: تنبک

آقای حمید پوراسداله خان: تار

آقای محمد غلامی: ویلن سل

ناگفته نماند که در فراز دوم برنامه، دونوازی تنبک و سنتور با هنرنمایی و ذوق بالای نوازندگان نامبرده شور و شعفی وصف ناپذیر در روح و جان حاضرین ایجاد کرد.

این کنسرت در سه فراز شامل بازخوانی اشعار بزرگانی همچون آقایان استاد معینی کرمانشاهی و جناب بیژن ترقی به همراه آهنگ هایی که هر کدام توسط یکی از چهره های ماندگار موسیقی ایران ساخته شده بود اجرا شد.

هر گاه نام استادانی همچون جناب علی تجویدی، مجید وفادار، فرهنگ شریف، انوشیروان روحانی،‌همایون خرم و ... بر زبان جاری می شد تشویق های ممتد مدعوین شور و هیجان برنامه را دوچندان می ساخت.

حضور پیشکسوتان شعر، موسیقی و سینما در تالار اندیشه و استقبال هنرمندان و هنردوستان نیز جلوه دوچندانی به اجرای این کنسرت بخشیده بود.

در خاتمه لازم است از زحمات بی شائبه سرکار خانم مرجان سعیدی قدردانی نمایم که با مهربانی و ادب پاسخگوی حضار و مهمانان پیش‌کسوت بودند. همچنین برای این جوانان هنرمند و سرفراز آرزوی موفقیت های بیش از پیش دارم.

سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1391

نشونه رهایی

یه سلام گرم و صادق به نشونه صداقت

که تو دستامون نمونده دیگه یک ذره رفاقت

یه سلام داغدیده به نشونه رهایی

بگو از حجم قفس‌ها، بگو از چه بی‌صدایی

بگو از حالت مرغای مهاجر که پریدن

بگو از قناریایی که دیگه صبحو ندیدن

بگو دلتنگی من قد یه دریا انتظاره

مث یک موج شکسته که دیگه جونی نداره

بگو اون غریبه گم شد توی جاده های غربت

بگو عمرمون تموم شد توی انتظار و حسرت

یادمه بنام دریا تو از آسمون گذشتی

اسم شب، رمز عبور و روی قلبمون نوشتی

تو پگاه روشنایی، حالا رمزمون پرنده س  

تو شبای بی ستاره، دلای ما پُر خنده س

با پرنده های عاشق کسی تو قفس نمونده

تو کتابای قدیمی غزل هوس نخونده

می دونی انیس خوبم دلمون پر از بهاره  

بعد هر خزون زردی زندگی ادامه داره ...

 

چهارشنبه 7 تیر‌ماه سال 1391

آدم کوکی

می ترسم از آن دستها سرد است میدانی؟

با چشمهایت زندگی درد است میدانی

از عمق جنگلهای جادویی بهاران نیز

برگ گلی با خود نیاورده است میدانی

تو آدم کوکی، رباطی آهنی هستی

تنها لباست مثل یک مرد است میدانی

خورشید در بند است و امیدی به فردا نیست

سبز نگاه آسمان زرد است میدانی

دلشوره های شوم زاغان در سکوت شهر

جان غزل را بر لب آورده است میدانی

تو با منی، اما نگاهت بیقرار کیست؟

چشم تو تنها دزد شبگرد است میدانی

شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1391

لالایی

بخواب آروم آروم٬ کبوتربچه دل

دیگه شعری نمونده٬ توی دفترچه دل

غبار خسته‌پایی، روی آینه نشسته

از اون روزی که پر زد، بهار از باغچه دل

یه شب مثل ستاره میای تو آسمونا

چراغونیش قشنگه غروب کوچه دل

تموم لحظه هایی که من پیشش نباشم

«گل نسرین» می‌مونه توی صندوقچه دل

هزار تا موج آبی توی چشمای نازش

نگاه بیکرونش شده دریاچه دل

دوباره شب رسیده به سقف خونه هامون

لالایی کن، لالایی کبوتر بچه دل

صفحه قبلی    1       ...       392       393       394       395       396       ...       409    صفحه بعدی